تبليغاتX
خدایا .... توبه
اشتباه کردم ... خرابم
 دیونه بازیم به جنون رسیده ...
 

خدایا ...

من اگه بد کنم تو رو بنده های دیگر بسیار است

                                     تو اگه با من مدارا نکنی مرا خدای دیگر کجاست ؟

 

دختری با اسانس پوسیدگی

 

- دلم میخواد دور خودم یه مرز بکشم  . یه حصار . یه دیوار .

- دلم میخواد تا اطلاع ثانوی کسی نزدیکم نباشه .

 

دارم مینویسم .. چون داغونم . هر کی هم ناراحته نیاد پیشم !

یه چیز و خیلی خوب میدونم ...

اینکه وقتی اعصابت ک ی ر ی  ه  

مغزت تعطیل

قلبت سوراخ

دلت پر از حسرت

چشمات کور

گوشات  کر

جز یه مشت سیاهی و وجب ها  گه ...

و هزاران لحظه ی تخمی که دورتا دورت رو گرفته ...

و یه عالمه لاشخور که میان و ک...س شعر تحویلت میدن و زیر پاهاشون لهت میکنن ....

هیچ نمیتونه باورت کنه و با سکوت خودش فریاد بزنه که . ..

اون انسانیتی که تو سالها دنبالشی

خیلی وقته ، ک ... س خلیه حاد گرفته و افتاده گوشه ی انباری مادربزرگ قصه ها !

میفهمین که ؟ ؟ ؟

 

زورم به این روزگار پست نمیرسه !!!

دنیا با همه ی کثافت بودنش شیرین میزنه !!!

 

 « حقیقت » بهترین دروغ سال انتخاب شد ...

 

|+| نوشته شده توسط خسته در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 لعنت به خودم ...
 

                        خسته از این سنگ قبرم

                                                         سنگ یک قبر تو خالی !!!

 

امشب دنیا با تموم قوانین لعنتی اش آوار شده بر سرم .

 

از این پس با خون مینویسم .

من یک دیوانه ام !

یک دیوانه ی زنجیری !

یک روانی زنجیری !

ویرانه نشین مخروبه های نا کجا آباد !

زندگی هم شورش و  در آورده !

میخوام دوست داشتنی بنویسم ، ولی نمیشه ، چیکار کنم ؟

دنیا و آدمهاشو جدی نمیبینم که بخوام دوست داشته باشم !

دلم میخواد زمین و زمان را ناسزا بگم و به این قانون دنیا لعن و نفرین بفرستم و خودمو از هستی مزخرف

 سقط کنم !

 از چشمام میترسم !

باید چشمامو کور کنم !

نه !

نه !

نه !

من مغرورم !

گریه نمیکنم !

خاک بر سرت ، عرضه مردنم نداری !

این خودتی آزاده !

نه اون عکس تو آینه که بتونی با مشت اونو بشکونی !

هی آزاده !

چرا اینقد داغونی ؟

چه مرگته ؟

کسی آزارت داده ؟

کسی بهت تجاوز کرده ؟

کسی تنهات گذاشته ؟

نه ؟

پس چه مرگته لعنتی ؟

لعنت بهت که خودتم نمیدونی چته ... !

 

خاک بر سرت بی عرضه ی هرزه !

 

هی تو ؟ نیا طرفم ! به خونت تشنه ام !

من ... من .... من ....

من ............ خط خوردم.

 

دلم میخواد با سر برم توی یه آب یخ !

بذار مغزم منجمد بشه تا دیگه نتونه کار کنه !

همین الان هم کار نمیکنه !

گیجم !

من نمیخوام به هیچی فکرکنم . 

این یعنی آرامش !

آرامشم حرمت داره !

 

آره آزاده تو همین لجنت دستو پا بزن !

کینه !

کینه !

کینه !

چه احمقم !

من اصلا کسی رو ندارم !

دهنت رو ببند روانی !

 خدا جونم ... . راحتم کن .

 زندگی من به علت مزخرف بودن خط خورد ...  

|+| نوشته شده توسط خسته در شنبه دوم آبان 1388  |
 اینه !!! ای ول ...
خدایا ...

توشه ام خالیست ، خالی تر از دستم ...

اما میدانم دست های خالی از پشیمانی هم آبروئی دارند پیش تو ...

 

آقای عاشق دیونه  که گفتی سر نخورم . من هیچوقت تو این مسائل سر نمیخورم .

من خودمو خوب میشناسم .عشق و این جور چیزا واسه قدیماست ! اون جائی که دو تائی با هم قرار میذاشتن ، از دیدن هم سیر نمیشدن !  دلاشون مال هم بود ، دلبری میکردن و وقت رفتن از دوری همدیگه اشک تو چشاشون جمع میشد .. کدوم یک از اینا رو میشه الان پیدا کرد ، به خدا همش دروغه ... من هیچوقت تو زندگیم از کسی نارو نخوردم ... منظورم اینه که کسی رو دوست داشته باشم و تنهام بذاره ، نه نخوردم  ! من اصلا تا حالا کسی رو دوست ندارم و نداشتم که نارو بخورم ولی از یه چیزای دیگه چرا ، زیاد خوردم ! الان با دروغ شروع میشه ! وسطشم با دروغ ، آخرشم با دروغ تموم میشه !

دنیا رو ساختن توش خوش باشیم ، خوش بگذرونیم ، آدم باشیم با آدمیتم بمیریم !

من رفیقامو دیدم که چطوری از یه پسر خوردن ، یا پسرا رو هم دیدم که چطوری از یه دختر میخورن .. آره ... 50 ، 50 هست .

آره عاشق دیونه که میای پیشم من سر نمیخورم . همه رو سر میدم  ولی هوای خودمو زیادی دارم راستشو بخوای خیلی آدم بی دل و احساسی ام ...

تو زندگیم بعد خدا .... فقط آتوسا که  مربی تکواندومه و تونست به این جا برسونه عشقمه ، زندگیمه ... تو هر درو دیواری فقط مینویسم آتوسا ....

 

راستی ممنون از تو نشونی که گفتی برسم به خدا ... آرزوم همینه ... ولی خدا منو ... حساب نمیکنه چه برسه بذاره بهش برسم .

 

اگه چیزی هم مینوسم واسه کسی نیست ... این نوشته ها رو دوست دارم و دوست دارم تو همین یه وجب جا جاش بدم ... مینویسم برا دل سنگ خودم .

 

به دلم که سر زدم دیدم پوسیدس ... پوسید و به هیچ جا نرسید ...

دنبالم نگرد ، من دیگر هیچ میشوم ، هیچ شدم ... باور نمیکنی ؟

پس لا به لای آنچه نیست بگرد ..

شاید مرا یافتی ... شاید این جا .. شاید آنجا ...

شاید هم نزدیکی خدا ...

امروز سر یه موضوع شخصی ناجور با دوست 5 سالم بحثم شد ... تقصیر از اون بود ،

نمیبخشمش . گر چه الان به غلط کردن و التماس کردن افتاد ... دلم از دوستم امروز شکست ..

ازش انتظار نداشتم راحت منو ........ بی خیال ...

 

 راستی فردا یه پارتی دعوتم ... با رفیقام و .... خوش بگذرونیمااااااااااااا ...

فقط دعا کنین کمیته جمعمون نکنه ...

 

 خیلی ماهین . دوستون دارم .

 

 یا علی

 

|+| نوشته شده توسط خسته در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 ولم کنین !!!
- من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن حق کسانی ست که به جائی نمیرسند و رسیدن حق کسانی که نمیدوند

 

حال و حوصله ی هیچکی رو ندارم . من تو رو چیکار کنم ؟ چرا ولم نمیکنی ؟

لابد نمیخوامت دیگه ؟  بهرام حالم ازت بهم میخوره !

تو رو خدا ولم کن. من و تو دیگه مال هم نیستیم . من و تو 1 سال ، بیشتر ازهم دور بودیم . حالا دوباره اومدی که چی بشه ؟ تو رو خدا ولم کن ! بذار زندگی کنم . تو کی هستی که به من بگی واست زندگی نمیذارم . تو کی هستی بهم بگی اگه با کسی ببینمت میکشمت !

ولم کن بهرام . تو رو خدا ولم کن.

از التماسات ، از ضجه هات ، گریه هات حالم بهم میخوره ! من دیگه مال تو نیستم .

خستم کردی بهرام ....

هر چقد دوست داری سرم داد بزن ...تو که میدونی برام هیچ فرقی نمیکنه ! هر چی دوست د اری

بگو ! آره من سنگدلم ..!

چی دوست داری بدونی ؟

توی این دنیا دنبال چی میگردم ؟

به تو چه ...

بابا این جا دیگه مال خودمه ! همین یه وجب جا رو میخوام ... باقیش مال خودت ...

زندگی قشنگه ؟ برو بابا ...

دل خوش سیری چنده ... ؟

من میتونم مثل تو احمق باشم ...

فقط بلدی چرت و پرت بگی ... که چی بشه ؟ برو بمیر ...

بهرام فک کردی با این حرفائی که پشت سرم درست کردی من میشم مال تو !

هر چی دوست داری بگو ؟ آخه امثال تو لیاقت ندارن ...

امثال تو فقط باید به آلتشون برسن ، فکر میکنم اونقد که بهش اهمیت میدن ، به اون مغز پر از کثافتشون اهمیت نمیدن ؟ مگه نه ؟

شرمنده ...

خیلی حالم بده ...

یا حق

 

|+| نوشته شده توسط خسته در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 دل خراب من ....
 

خدا جونم ؟؟؟؟

سلام . خوبین بچه ها ؟

من زیاد خوب نیستم . حالم گرفته هست . خیلی گرفته هست .

نمیدونم چرا این جوری شدم . نه ُ چرا میدونم !!!

راستی بچه ها از جمعه لیگم شروع میشه .

خیلی خسته ام . هیچ استرسی ندارم . چون به اندازه ی کافی تمرین کردم و باقیش با خدا ...

توکل بر تو ...

راستی اخلاقم خیلی گند شده . دیگه هیچکی برام ارزش نداره . همه برام یه مشت ...... بی خیال .

رفیقام میگن خیلی خوب بودی گند تر شدی !

نمیدونم چرا اینقدر ....... شدم !!!

از خودم حالم بهم میخوره ! تو رو خدا راهنماییم کنین !

از این پس قراره با خون بنویسم .

من یک دیوانه ام . یک روانی زنجیری !

ویرانه نشین مخروبه های نا کجا آبادم !

آن حوالی همگی مرا میشناسند ، جسمی ندارم از برای خود ...

من بزرگ ترین شوخی خدایم با اهل بشر !

من بزرگ ترین اشتباه پروردگارم !

برای نیست شدن حتما نیازی به مرگ جسم نیست !

تا ابد زندانی این زندانم !

 

سحر رفیقم دیونه ی یه پسر شده ، منو سحر 5 ساله با هم رفیقیم . من عکس اونم . اون با هر کی

رفیق میشه بهش دل میبنده ، به خصوص این آخریه بدجوری تو مخشه ، عوضش وقتی هر کی با من

رفیق میشه من هیچ حسی نمیتونم  بهش پیدا کنم ... مشکل منم در حال حاضر همینه ..

من حتی اگه با یه پسر 2 سال هم بمونم .. خیلی راحت .. بیشتر از راحتی که شما فکر میکنین

میتنونم قیدشو بزنم !

به خاطر همین هر کی با من رفیق میشه و میخواد بهم بخوره من خیلی راحت میرم،برا همین

 بهم میگن خودتو درست کن . اینقدر بی احساس .! آره اینقدر بی احساس ! من هیچ احساسی تو

وجودم نیست .

همه بهم میگن غد ، عنق ، مغرور ... نمیخوام اینطوری باشم .. ولی دست خودم نیست.

من و دوستم 360 درجه متفاوتیم. دلم تنهاست ! خیلی تنها !

من تا گردن تو نفرینم !

 

یا علی ...

 

|+| نوشته شده توسط خسته در دوشنبه ششم مهر 1388  |
 چی بگم !!!
 

سوختم بزن باران ، شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

باران ، من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران ، شاید تو خاموشم کنی

 

خدایا مرا دریاب  ...

نجاتم ده از این تکرار تکراری ها

از این بیداد دشمن به جای دوست پنداری ها

هیچ با من نیست در این ویرانه دنیا

در این نامردی ایام

در این غم خانه دنیا

در این آغاز بی پایان

لا اقل تو این جوری نباش !

 

آزاده تو این جوری نباش !!!

خسته ام ، دست در جیبم ، بی هدف دور خودم میچرخم !

خط خطی های آشفته و بی رنگم را اینجا مینویسم !

همین اندک آشناهای غریبه بخوانند مرا بس است !

 

آخ ، که چقد دست روزگار با من و آرزوم بده ...

 

لعنت به خودم که ......... هر چیزی یه راهی داره ... آزاده حتی یه ذره هم به تهش فکر نکردی

که چی میشه ...

 

آزاده پیشگیری که نکردی هیچ ... به اینا خوب فکر کن .. خوب خوب .. همین .

 

حال این روزهایم اصلا خوب نیست ... نفس میکشم به امید قطع این نفس .

 

میروم که آشکار سازم

راز این خواهش سوزان را

نتوان که برم از یاد

هرگز آن مرد هوسران را ....

 

|+| نوشته شده توسط خسته در شنبه چهارم مهر 1388  |
 خدایا منو ببخش ... یا مولا منو ببخش ...
سلام به همگی !

شب های دعاست ، مناجات ...

شبهائی  پر از پاکی ....از تمرین برگشتم و پاهام ناجور درد میکنه .

دلم گرفته .

دلم خیلی گرفته ! نمیدونم چرا اینقد دلتنگ شدم . دلم از همه گرفته .

از همه ی اونائی که دلمو شکستن . از همه ی اونائی که بهم توهین کردن . از همه ی اونائی که

لهم کردن . از همه ی اونائی که نامردی کردن . از همه ی اونائی که تنهام گذاشتن .از همه ی اونائی که فقط میخوان کمرشونو خالی کنن . ببخشید اگه اینجوری میحرفم . به خدا خسته شدم از این پسرای نامرد .  

مولا ی من ...

میخوام از تو بنویسم . تو همراهیم کن !

چیزی رو که از قلبم میگذره بر این مونیتور  سفید و اما با خطهای سیاه حک کنم تا شاید نقطه ای سفید رو بر قلبی سیاه حک کنم !

با زمزمه ی نام خدایم ، و یاد مولایم ...

تا این موج سرگشته را به ساحل امن آرامش برسانم ، که از دیر باز از همون لحظه ی تولد نامت

را در گوشم زمزمه کردن .

یاد گرفتم که هر جا نامت رو شنیدم به احترام نامت از جای خودم بلند شم و بر زانوان لرزانم

تکیه کنم تا تو مرهمی باشی .

مولایم چه بگویم که تو خود تموم گفتنی هائی ، پس سکوت میکنم شاید با فریاد سکوتم گفتنی هایم را ، غصه هایم را ، از م بگیری و به جاش ذره ای از آن عشق ناب الهی را بر وجود خسته ام ارزانی داری که سخت محتاج آنم ....مولای من ، من و  ببخش ... 

امشب دلم از یه نفر نامردونه شکست .

دستش درد نکنه .

به مولا نمیبخشمش .

نمیبخشمت .

من شدم همانند او رسواترین رسوا . در این دنیای شوم و سیاه .

که شده ام ویران .  

الهی که ..........

بی خیال ارزش نفرین نداری !

سرم داره میترکه . چشام خماره . همه جام درد میکنه .

حالم بده . خیلی بد . دلمو شکستن .

نوشتن چقد سخته وقتی  شکسته باشی .

نجاتم دهید ، فریاد گوش خراش سکوت رعشه به اندامم می اندازد  .

 

برام دعا کنین . به خدا محتاجم به دعا .

 

دعا کنین که آروم شم . راه درست و بهم نشون بدین . راه بدی رو رفتم . نمیخوام خراب شم .

 

یا علی . مولای من تو رو به خدا تو منو ببخش .

 

یا پیغمبر تو رو به عظمت قرآن تو منو ببخش .

 

خداجونم تو منو ببخش .

 

|+| نوشته شده توسط خسته در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 واقعا چرا ؟؟؟
  

من همانم !

چه بر سرم آمده !

هنوز طریق زندگی کردن را هم نمیدانم !

ولی میدانم ، که میتوانم ، بیاموزم و خواهم آموخت !

آن چه را که به من نیاموختند و 18 سال نگذاشتند که بیاموزم !

میدانی و خوب میدانی که ما همه مکومیم به این زندگی !

و تا او نخواهد نمیتوانیم به این زندگی شوم ، پایان دهیم !

اگر مرگ تو را نخواهد یعنی این که باید زندگی کنی !

و این زندگی برایت زجر است ، درد است ، جانکاه است !

ولی باید است ، باید   !!!

نمیتوانی !

میدانم که نمیتوانی ! من هم نمیتوانستم !

نمیتوانی چون نمیگذارند ، میگوئی نمیگذارند من زندگی کنم !

اما میدانی که این ها همه اش بهونه است ! فقط بهونه !

اگر تو بخواهی زندگی کنی ، هیچکس نمیتواند مانع شود !

من خوب میشناسم ، شب نشین ها را !

خار بودن را بیاموز تا پرپرت نکنند !

آره !!!

خدا جونم ...

سمیع شد به درد های من ...

بینا شد به زجر های من ...

آری خدا در اوج بی خدائی شد از آن من !

 و من از این پس هستم ، چون هستم !

 و من از پس نیست میکنم ، هر آن چه را که نباید باشد !

من همه ی راه های مردگی ، پوچی ، عدم ، نیستی و تاریکی را رفتم !

 

من به اوج درد عادت کرده ام ، اما هنوز نتوانستم با نبودنت خو بگیرم !

 

|+| نوشته شده توسط خسته در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
  رهایم کن .....
 

باران که میشوم بیشتر از همه دلم میخواهد از تشنگی بمیری !

 

همان گونه که وقتی آغوشت را برایم میگشائی ، دشنه ام بیشتر هوس هم آغوشی ات را میکند !!!

 

هنوز مزرعه بوی شهوت میداد که اولین خوشه ی حرام زادگی جوانه زد !!!

 

دیروز نوبت دکتر داشتم . برای ریه ام .

دکتر گفت که آسمم فعال شده و گفت به هیچ عنوان روزه نگیرم .

3 تا آمپول ضد حساسیت نوشت !

چند تا قرص و 2 تا اسپری برای بینی و دهان !

بهم گفت که یه عکس سی تی اسکن از ریه ام بگیرم .

فقط دعا کنین که بیمارستان بستری نشم که میمیرم .

راستی به باشگاه نرسیدم .

فعلا .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط خسته در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 یکه کوچولو دلگیرم
 

خدایا به فریاد دلم رس ... کس بی کسی توئی ... من مانده بی کس !!!

 پا به مردابی گذاشتم که عمقش نا پیداست ...

 رو به روی همدیگه نشستن ...

تو قلب یکی تخم عشق پاشیده میشه ، اون یکی به تخمشم نیست !

کاش بعضیا به جای فکر کردن به رنگ لباس زیر طرف ، به رنگ احساساتش فکر میکردن !

تو مهربان نبودی مهربانم !

تو میدونستی که من اوج دردم !

تو میدونستی که مردم !

تو میدانستی زجرهای منو !

اما تو مرهم نبودی ، بی انصاف به اسم مرهم اومدی

به اسم مرهم اومدی تا درد منو بیشتر کنی

تو میدونستی که فقط توئی که میتونی منو از ورطه ی هلاک نجات بدی

اما با پا بر دستانم کوبیدی تا بیشتر به دره ی نابودی سقوط کنم !

تو هیچ برای خودم نذاشتی !

خودم را هم از من گرفتی !

اندک احساسی که داشتم !

اندک ذوقی که بودم !

جانی که بود ، نفسی که بود

هر چه که بود ، هر چند کم !

اما اونها رو هم با خودت از من گرفتی

خودم را فنا میکنم ! خودم را نابود میکنم !

تو برایم مقدسی !

کامم را اگر نمیدهی ، تیغ بکش ، مرا بکش !

 من به سوختن و خاکستر شدن عادت کردم !

من میسوزم تا تو زندگی کنی ، تا تو نفس بکشی ...

من گم میشوم ، پوچ میشوم ، هیچ میشوم ...

من دچار توام !

 امشب شب اول رمضان ... 31 مرداد ماه 88

واسه همه .. دعا کنین ...

منو هم از دعاهاتون دریغ نکنین !

محتاجیم به دعا !!!

 

|+| نوشته شده توسط خسته در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 
 
بالا