تبليغاتX
یا رب

یا رب

جبران میکنم

 
 
من دختر بودنم را دوست دارم تنها زمانی که بتوانم جیغ های نکشیده ام را بکشم وبی هیچ
 
محدودییتی وبی هیچ لباسی با موهای باز بی هیچ خطری از جانب دنیا و آدم هایش تا جایی که
 
می توانم بدوم گر یه کنم وجیغ بکشم وبخندم وریمل هایم بریزد پای چشمهایم وکسی نباشد ونبیند
 
که من چقدر دیوانگی را دوست دارم.....خسته شدم از این من دروغی که مدتهاست من را از من
 
گرفته است! من می خواهم عروسکی باشم برای خودم بی هیچ اعتقادی و تنهای تنها تنها برای
 
خودم بی گذشته بی آینده تنها در زمان حال!من دختر بودنم را دوست دارم تنها زمانی که در این دنیا
 
نباشم!...نه روی تخت نه در کمد نه در خیابان های غم زده ودیوانه کننده نه در کنار مردمی که خنده
 
زورکی ترین اتفاق این روزهایشان است ..حالا من نه از روی غم نه از روی افسردگی و نه از روی
 
بی انگیزگی شاید همین روزها خودکشی کنم .هه تنها بخاطر اینکه دختر بودنم را دوست دارم اما
 
نه در این دنیا!
 
......
 
 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت19:42توسط میتونم ... ؟ | |

 

به کلاغ ها بگویید قصه من تمام شد

یکی بود و نبود مرا با خود برد


+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت18:44توسط میتونم ... ؟ | |

 

به کلاغ ها بگویید قصه من تمام شد

یکی بود و نبود مرا با خود برد


+نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت18:44توسط میتونم ... ؟ | |

 

سیگارهایم بوی خون گرفته این روز ها ...

رگهایم بوی دود ...

                     - -------------------------------------------------- -

پیشانی ام چسبیدن به سینه ات را میخواهد

و موهایم بوئیدنت...

و چشم هایم

خیس کردن پیراهن مردانه ات

... ...

عجب بغض پر توقعی دارم امروز من...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت18:57توسط میتونم ... ؟ | |

 

 

عادت این قبیله است که به دور آتشی که تو می سوزی می رقصند ...

 

اشتباه من این بود هر جا رنجیدم لبخند زدم

فکر کردند درد ندارد

سخت تر زدند ضربه ها را ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت12:39توسط میتونم ... ؟ | |

 

دوباره سیب بچین حوا

من خسته ام

بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند..

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت15:31توسط میتونم ... ؟ | |

 

آقا ...

ببخشید آقا . آتش دارید ؟! ...

بله ... بله !

یک لحظه لطفا

آها ...

پس کو سیگار شما ؟!!

سیگاری نیستم !

پس ...؟!!

تنها می خواستم نگاهم کنید !

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت8:8توسط میتونم ... ؟ | |

 

 

      گاهي گمان نمي كني ولي مي شود


                            گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود


      گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است


                                گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود


       گاهي گداي گدايي و بخت با تو یار نيست
                             

                                             گاهي تمام شهر گداي تو مي شود

....................

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت17:45توسط میتونم ... ؟ | |

 
 
کاغـذها
با دهان باز نگاهم می‌کنند
لنگان لنگان
می‌روم زیر میــز تحریر
دامنــم را کنار می‌زنم
زبان می‌کشم
روی زخــمم

+نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت19:7توسط میتونم ... ؟ | |

دلم
مردی می‌خواهد
نابینا
خط بریل بداند
فصل به فصل
تنم را بخواند
بازی‌های ادبی‌ام را کشف کند

دستش را بگیرم
بازو به بازو
دنیا را برایش تعریف ‌کنم
چشمش شوم
عصایـش

و تمام زشتـی‌ها‌ی جهان را
برای او

...از قلم بیاندازم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت19:29توسط میتونم ... ؟ | |