|
به کلاغ ها بگویید قصه من تمام شد یکی بود و نبود مرا با خود برد
به کلاغ ها بگویید قصه من تمام شد یکی بود و نبود مرا با خود برد
سیگارهایم بوی خون گرفته این روز ها ... - -------------------------------------------------- - و موهایم بوئیدنت... و چشم هایم خیس کردن پیراهن مردانه ات ... ... عجب بغض پر توقعی دارم امروز من...
عادت این قبیله است که به دور آتشی که تو می سوزی می رقصند ... اشتباه من این بود هر جا رنجیدم لبخند زدم فکر کردند درد ندارد سخت تر زدند ضربه ها را ...
دوباره سیب بچین حوا من خسته ام بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند..
آقا ... ببخشید آقا . آتش دارید ؟! ... بله ... بله ! یک لحظه لطفا آها ... پس کو سیگار شما ؟!! سیگاری نیستم ! پس ...؟!! تنها می خواستم نگاهم کنید !
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود گاهي تمام شهر گداي تو مي شود ....................
دلم دستش را بگیرم
|
About![]()
Home
|